رضا قليخان هدايت
1492
مجمع الفصحاء ( فارسي )
زهى بر كمانش هم از چرم شير * يكى تير و پيكان او ده ستير اگر سنگ خارا بچنگ آيدش * شود موم و از موم ننگ آيدش برزم اندرآيد بپوشد زره * يكى جوشن از بر ببندد گره يكى جامه دارد ز چرم پلنگ * بپوشد زبر و اندرآيد بجنگ همى نام ببر بيان خواندش * ز خفتان و جوشن فزون داندش يكى رخش دارد به زير اندرون * كه گويى روا نشد كه بيستون همى آتش افروزد از خاك و سنگ * نيارامد از بانگ در روز جنگ ابا اين شگفتى بروز نبرد * سزد گر ندارى تو او را بمرد چو بشنيد كاموس بسيار هوش * به پيران سپرد آن زمان هوش و گوش به پيران دگر گفت اى پهلوان * تو بيداردل باش و روشنروان كه زين برنگردانم از پشت بور * به نيروى و زور خداوند هور مگر بخت تو شاد و روشن كنم * برايشان جهان چشم سوزن كنم رزم ديگر و آمدن كاموس بميدان جنگ و كشته شدن بدست رستم ز خورشيد چون شد هو اللعلفام * شب تيره بر چرخ بگذارد گام دليران لشكر شدند انجمن * كه بودند سالار و شمشيرزن بخرگاه خاقان چين آمدند * همه دل پر از درد و كين آمدند سپاه دو كشور درآمد به جوش * بچرخ بلند اندرآمد خروش چنين گفت خاقان كه امروز جنگ * نبايد كه چون دى بود با درنگ گر امروز چون دى درنگ آوريم * همه نام خود را به ننگ آوريم بزرگان ز هر جاى برخاستند * بخاقان چين پاسخ آراستند كه بر لشكر امروز فرمان تراست * همه كشور چين و توران تراست وزين روى رستم بايرانيان * چنين گفت كاكنون سرآمد جهان همه لشكر ترك از اشكبوس * برفتند رخ زرد و چون سندروس همه يكسره دل پر از كين كنيد * سواران بروها پر از چين كنيد